فروش بادام زمینی گیلان

بادام زمینی را از گیلان خریداری کنید سوغاتی گیلان -فروش بادام زمینی

فروش بادام زمینی گیلان

بادام زمینی را از گیلان خریداری کنید سوغاتی گیلان -فروش بادام زمینی

خنده داره بیا که بخندیم دنیای من

بخند بخندیم زیبای من زندگی چیزی نیست جز همون چیزی که فکرشو می کنیم فکر میکنم باید مسافرتی برم مثلا  روم یا یونان مجسمه های قدیم یونان باستان بعدش برم هتل المپیاکوس بعدش تنهایی یا با یه دوست خوشگل بریم رستورانی در توکیو نه توکویو خوشم نمیاد و میرزا قاسمی خوشمزه ترین غذای دنیاست املت هم همینطور  نمیاد یه جورین استانبول آره میرم استانبول ناهار  رو اونجا میخورم شام رو در لنینگراد آنوقت سوار کشتی میشم میرن وسط اقیانوس در یم جزیره یک جزیره دور افتاده در آمازون اما آرام و ساکت هست آنوقت صبح میرم آبشار نیاگارا ناهار دوست دارم فسنجان اردک بخورم اما اونا فسنجان ندارن فردا میرم سوار سفینه میشم میرم سیاره اورانوس موجودات فضایی رو اگر وجود داشته باشن ببینم خوب ببینم چقدر تا این لحظه خرج کردم شد ۴ میلیارد تومان حالا میخوام برم رختخوابم بخوابم خیلی جاهای دیدنی رفتم اینا همه فکر بودند که انجام شد در رویا حالا هم واقعا بگیرم بخوابم بیا که بخندیم دنیای من بخندو بخندیم زیبای من چون آبتین فکرا رو میکنم خواب من هم همینجوریه یه بار هم میخوان برم پیش گالیور سفرهای دورو دراز با گالیور و بالن ژول ورن باید خیلی خوش بگذره....

خنده دار بود مادرم روذنشناختم ....

خنده دار بود در یک روز آفتابی در کنار رودخونه مشغول بازی بودم آدمها هم با لباسهای رنگارنگ آبی زرد قرمز بنفش به ندرت قهوه ای و خاکستری رنگهای لباسهاسون شادتر آرامش رویایی بودند  بودند باد نسبتا ملایمی هم می وزید بلبلان و کنچشگها هم آواز می خواندند صدای واق واق سگها و میو میوی گربه ها هم بگوش می رسید بعضی ها هم گربه رو نوازش می کردند در رودخانه هم قایقهای کوچک با با بادبان سفید و بدون بادبان و رنگهای رنگین‌کمان در حال پارو زدن و خوشگذرانی بودند صدای خنده آنها تا اونور دشتها شنیده می‌شد دکه ها هم نوشیدنی‌های گوناگون و فست‌فود و جبزوذویز می فروختند عده ای هم دراز کشیده بودند و در حال استراحت بودند هوس بستنی کردم اما دیدم در جیبم هیچ پولی نیست و شلوار رو اشتباهی پوسیده بودم ناگهان دیدم مادرم داره با ناز و افاده میره و مادرمرهم خسیس در خسیسه گفتم مامان مامان به من پول بده برم بستنی بخورم مامدرمذفوری پول داد خیلی تعجب کردم  چون هرگز به این راحتی نمی‌داد منو بوسید گفتذخوش بگذره خوب که نگاه کردم دیدم مادرم نیست خاله ام هست شباهت زیادی به هم دارند خنده داره خنده داره دنیا این چه رسم روزگاره زندگی پستی وبلندی داره دیت تو نیست این رسن روزگاره خنده داره ..پ

خنده دار بود اما بلد نبود جوک بگه

وقتی سعید داشت در آرامش کامل تاب بازی می کرد خواهرش اومد نزدیکش دید سعید روی تاب بازی در حیاط خونه چشماشو بسته رفته در رویا سعید ۲۵ ساله بود و خواهرش هاجر خانوم هم ۲۱ ساله بود سعید پسر مهربانی بود و تازه ماشین خریده بود آنروز هوا هم بسیار ملایم نه گرم بودرنه سرد باد خنکی هم می وزید سعید در تاب خوابش برده بود خواهرش هاجر رفت صداش کرد گفت سعید خانومت میخواست بیدارت کنه من نزاشتم سعید از خواب پرید گفت هاجر من که زن ندارن هاجر گفت دیدم روی تاب خوابت برده چی خواب داشتی نی دیدی سعید گفت خوای دیدم دارم با مهوش دارم با ماشین میرین مهمانی مهوش گفت بیا با هم عروسی کنیم تا میخواستم جوابش رو بدم تو بیدارم کردی هاجر گفت یه جوک بگو بخندین سعید کفت جوک بلد نیستم هاجر گفت گفت فقط گفتم به جوک بگو آسونه سعیدذهم گفت جوک با هم خندیدن که مهوش هم اومد ۳ نفری تاب بازی گردن ...

خنده دارترین قسمت ماجرا این بود که یک زن رو به جای مادرم

خانوادگی و فامیلها با هم دسته جمعی با مینی بوس رفته بودیم مشهد قبل از اینکه به مشهد برسیم اصفهان هم رفتیم گفتند اینجا گز می خوریم گز اصفهان خوشمزه هست و معروف وقتی داشتم پیاده می شدم پام پیچ خورد خدارو شکر زیاد درد نگرفت و همش به خاطر زودتر رسیدن به گز بود گز رو خوردیم واقعا خوشمزه و کویخول کننده بود اولین بارم بود که گز میخوردم رفتیم به سمت مشهد در بازار مشهد مادرم و خواهرم ۳ نفری رفتیم بازار یه جا مادرم و خواهرم ایستادند تا پارچه ها رو نگاه کنند من هم کنارشان بودم اما وستم رو ول کردند و رفتند من هم ۲ تا زن که آنجا بودند فکر کردم مادر و خواهرم هستند چون همه چادری بودند مثل مادر وذخواهرم چادر مادرم رو گرفتم با آنها رفتم ناگهان صورت مادرم رو نگاه کردم دیدم وای این مادرم نیست وحشت کردم گم شده بودم چادر آن زن را ول کردم قدم زدم به سمت جلو شانسی شانسی خاله ام را دیدم فوری رفتم سمت اون و با اون اومدم پیش مادر و خانواده ام  اگر خاله رو نمی دیدم چی قسمت خنده داره اونجا بود که فکر میکردم اون مادرم هست.....

خنده داره اولین بوذ که آدم زیدی میدیدم

نمیدونم به یه آدم زیدی به فارسی چی میگن بزار یکم فکر کنم تا یادم بیاد آخه شاید شماها هم زیدی ندونین چی هست خوب در طول تعریف کردن می فهمید که منظورم از زیدی بودن یه آدم چی هست هر چی فکر کردن فارسیش نمیدونم خوب بگذرین یه بار پاهام رو گچ گرفته بودم و دکتر گفت وقتی گچ رو از پاهات باز کردی برو حمام و روی یه صندلی بشین کم کم آب ولرم بریز و پاهاتون آروم تکون بده تا باز بشه وقتی از حمام اومدم بیرون مادر خانومم که زیدی بود و من هم اصلا نمیدونستم آدم زیدی چی هست و به چی میگن گفت تو رفتی حمام روی این صندلی نشستی گفتم تره گفت اس وای و غش کرد گفتم چی شده گفت چی میخواستی بسه بیچاره شدیم  صندلی آب هم خورد گفتم آره دکتر گفت گفت وای وای وای بیهوش شد خلاصه با من قهر کرد به خانومم گفتم ماجرا اینجوری شد گفت مادرم زیدی هست  گفتم حمام که تمیزتر کرد اون صندلی رو خلاصه خنده ام گرفت و اولیت بار توی عمرم آدم زیدی رو هم فهمیدم الان تا مادر خانومم حرف میزنه میگم صندلی رو میبرم حمام ناگهان میکه نه این کارو نکن جک به مادر پیرت رحم کن....