خیلی خنده دار بود دختر عموش نجاتش داد حالا فکر میکنید ماجرا چی بود میدونم همه منتظرین بدونین چگونه فامیل خودش رو نجات داد یه روزی تنگ غروب آسمون دختر عمو رفت خونه فامیلش البته با بدر و مادر و ۳ خواهر و ۴ برادرش خانه انها با خانه فامیل زیاد هم دور نبود تا رفتند داخل خانه دیدن صدای دادو فریاد میاد و همه تعجب کردند اینجا چی خبر شده ولی وقتی داخل خانه شدند دیدند همه چیز مرتب و منظم سر جایش هست و تلویزیون هم روشن هست مسابقه فوتبال باشگاههای اروبا رو نشان میداد دختر عمو گفت قبل از اینکه وارد بشیم صدای داد و فریاد مثل دعوا کردن میومد اما الان نیست خنده داره خنده داره دنیا این چه رسم روزگاره یکی از فامیلها گفت چیزی نیست هر بار رجب علی کاراش رو درست انجام نمیده مامان اونو کتک کیزنه و وقتی کتک میخوره حداقل تا فردا خیالمون راحته خلاصه با هم فامیلان شامی خوردند رجب علی به دختر عمو گفت گوش کن بیتا جون من هر روز هفته دارم از مامانم کتک کیخورم مامان الکی هم شده منو ویشکون میگیره ناخن هم داره خیلی درد میگره گریه میکنم دادم رو همه میشنون جیکار کنم دیگه منو ویشکون نگیره دختر عمو خندید هاهاهاهاها.. خوب شیطونی نکن رجب گفت گفتم الکی هم میزنه ویشگونش خیلی دردناکه دختره گفت اینبار تو رو ویشکون گرفت به جای گریه فقط خنده کن چند بار اینکارو بکنی دیگه ویشکون نمیگیره از این به بعد مامانش که رجب علی رو ویشکون میگرفت به جای گریه خنده میکرد البته خنده زورکی دیگه مامانش دید اثر نمیکنه کتکش نزد دختر عمو اونو نجات داد....
اوکی، با دلار ۱۶۰,۰۰۰ تومان حساب میکنیم.
قیمت یک کیلو خاویار ویتنامی پرورشی حدود ۱۸.۵ تا ۶۴.۳۹ دلار بود.
مادرم هم حرفش را تایید کرد گفت پدرت راست میگه گفتم اگر برم بیرون چی میشه گفت تو ۱۳ سالته و در این ساعات روز زمانی که هوا گرم هست و تو هم تنها باشی مخصوصا در باغ یا جادهای خلوت اونو میبینی گفتم اون کیه گفت جن خندیدم گفتم تو انتظا. داری حرفهاتون باور کنم خلاصه بارها و بارها سر همین ساعت رفتم در باغ ناگهان پدرم رو در وسط باغ دیدم با همان قیافه به همان صورت اون به من گفت خوب شد تو رو دیدم بیا با من برین اونور رودخانه گفتم چرا رودخانه خانه ما که همینجاست گفت دوست دارم امروز با هن بریم رودخانه بعدش بیایم خانه گفتم الان تو باید در مغازه باشی اینجا در باغ چیکار میکنی گفت من پدرت هستم هر چی میگم باید گوش کنی و سوال هم نکنی گفت چرا نمیای گفتم تو جن هستی خودت گفتی ساعت ۱ ظهر میبینی گفت گفتم آره ولی تو که منو میشناسی با من بیا با اینکه شک داشت با اون رفتم رودخانه که رسیدیم انگاری وارد یه دنیای دیکه شده باشیم زن و مرد دیدم بدون هیج لباسی دارن شنا میکنند پدرم گفت به اینها نگاه نکن ولی من نگاه کردم احساس کردم دارن میان طرفم پدرم گفت پیرم هست نزدیکش نشین رفتیم اونور رودخانه دیدم داریم میریم وسط جنگل ترسیدم یادم افتاد مادرم گفته بود هر با. جن دیدی یه سنجاق به تو میدم اونو بگیر دستت و لی فرو نکن چون اگ. فرو کنی اون جن همیشه با تو میمونه هر چند آزاری نمیرسونه و به غیر از تو هم کسی اونو نمیبینه به پدرم گفتم برگرد بریم خونه گفت فعلا بریم درون جنگل فوری سنجاق رو بیرون آوردم از یقه پیراهنم در پشت یقه بود به پدرم نشون دادم گفتم اینو ببین تا نگاه کرد در جا غیب شد و من هم دیدم در باغ هستم رفتم خونه دیدم پدرم داره ناهار میخوره گفت بازن ساعت ۱ رفتی بیرون گفتم تو رو دیدم وسط باغ خندید گفت من که به تو گفته بودم نرو اون خودم بودم با هم رفته بودیم جنگل تو شک داشتی مادرم گفت پسرمون زیادی خیالاتی شده ما فقط تعریف کردیم که تو بترسی و بیرون نری در تون ساعات روز هنوزم نفهمیدم پدرم کدوم بودمد شاید هم اصلا چنین اتفاقی نیفتاده باشه و همه تصورات فوری باشه...