همه نوید برگشتن تو رو می دن هنوز اون درهای قدیمی سر جاش هست جایی که قدم زدی دست نخورده مونده اما ذلم برگشتن تو رو باور نداره گنجشکهای توی خونه به من هر روز میگن تو بر می گردی خونه اگه برگردی میدونی چی میشه خوب اگه برگردی دل دیوونه می تونه برات عاشق بمونه اگه واقعا برگردی گنجشکها هم دوباره آواز می خونند کنشهای توس لونه منتظرند برگردی تا جشن بگیرند من هنوزم امیدوارم که تو ب. می گردی اما تمیدونم چرا دلم برگشتن تو رو هنوزم باور نداره دلم میگه همین روزها پر میشه آسمون پر از ستاره هر کسی هر آرزویی که داره به آرزوش میرسه باز دوباره زندگی پستی و بلندی داره دست تو نیست این رسم روزگاره کاشکی میشد گذشته هامو داشتم دلشورهارو دور جا میزاشتم بسکه چشام دنبالتن توی ابرها اسمشو من ستاره جون گذاشتم.
تو دیگه نیستی فقط در خوابهام میای اون هم بخاطر این میای که خیلی به تو فکر میکنم الان به کی بگم دوستت دارم وقتی نیستی کی رو بغل کنم عشقم رو تقدیمش کنم چقدر زود از پیشم رفتی عزیزم زمان بی تو خیلی دیر می گذره زمانی که کنارم بودی زمان زود می گذشت در خیالم با تو حرف می زنم همین الان هم برای تو می نویسم دردم رو به کی بگم کسی جز تو درکم نمی کرد این زمونه پیرم کرد از زندگی سیرم کرد ای زمونه چقدر تو نامردی عزیزم چرا آدم وقتی کسی رو دوست داره اونو از دست میده تا تو بودی زندگی سرشار از لطف و صفا بود اکنون زندگی بی تو اهنگ زیبایی نداره رفتی و بی تو دلم پر درده آتش عشقم بی تو چه سرده کاشکی میموندی
فکر کردم یکی از جلوهای ویژه چون بازم جا گذاشتم چترمو رفتم بازار خرید کنم ۲ زار بخرم بگو خوب گفتم خوب وقتی چشمم به اون افتاد اولش باورم نمی شد یکمی قدم زدم در بازار وقت گذاشتم تا قسمتهایی دیگه از بازار رو که ندیدم ببینم خلاصه لیستی رو که از قبل برای خریدن تهیه کرده بودم از جیبم بیرون آوردم بله ۱۰ رقم جنس بود اولی سبزی بود برای درست کردن اش اش خالیه بخوری پاته نخوری هم پاته بعد از خریدن سبزی رفتم مرغ خریدم بعدش رفتم میوه بخرم اما چترمو جا گذاشتم
آنا دختر ۲۴ ساله وقتی در حال اسکی بود ناگهان گرگی به اون نزدیک شد گرگ گرسنه بود و انا لقمه چرب و نرمی بود گرگ به انا خیلی نزدیک شد و دندن های تیز خودش رو به انا نشون داد انا گفت بمن نزدیک نشو گازم نگیر اما گرگ که زبان انا رو نمی فهمید گرگ رو بروی انا بود و دستهایش رو بلند کرد تا گازش بگیره انا از ترس یکقدم عقب رفت و از بالای کوه به درون دره که رودخانه بود افتاد در یک قایقی که اونجا بود اون قایق برای یک جوانی فقیر بود که ماهیگیری می کرد و در جنگل کلبه ای داشت جوان وقتی برگشت به سمت قایق دید یک دختر بیهوش افتاده بالا رو نگاه کرد دید گرگی آن بالاست ماجرا رو فهمید انا رو برد خونه و چند روزی آنجا استراحت کرد تا حاش بهتر شد آنها با هم ازدواج کردند.