گفت میخوام سیگار بکشم گفتم تو که تا حالا سیگار نکشیدی برای چی میخوای سیگار بکشی تا جاییکه میدونم تو فقط یک سیگار اون هم چند تا پک زدی حالا یا پک عمیق یا پک ضعیف هر چی بود سیگاری نشدی گفت دلیل بیار چرا نکشم گفتم اولین چیز بوی بد دهان صبح پا میشی کسل خسته هستی ناشتا میری سیگار میکشی از کوه میخوای بری بالا نفس نفس می افتی آنهایی که سیگاری شدند معمولا در سنگهای ۱۵ تا ۲۰ شدند تو ورزشکاری حیف نیست فکرت بازه سالمی اگر میبینی سیگاری ها شاد هستند موقتی هست فقط پیش تو اون چند لحظه هست تو اونا رو در خلوت خودشون مدیدی اعصاب ندارند روزی ۲ بسته میکشن صورتشون چروک می افته تو ۳۰ سال داری تا حالا سیگاری نشدی همه میخوان ترک کنند توذتازه میخوای شروع کنی خلاصه سیگاری نشد و اون آدم موفقی هم شده .. گفت فهمیدم
جرا گوشی شارز نمیشه یا دیر شاز میشه گوشی هر زمانی که زیر 50 درصد رسیده اگر میتونین شارز کنید تا تمام نشه اما بعضی وقتها میبینید شارز میشه بعضی وقتها می بینید شارز نمیشه یا خیلی دیر شارز میشه شما هم عجله دارید و دئست دارید دوست دارید زودتر شارز بشه ببینید این رو حنما می دونید که باید سوکت گوشبی تن تمیز باشه اگر گوشی قسمت سوکتش کثیف باشه شارز نمیشه کرد سعدش سوکت سیم شارز یا همان کابل را تمیز و پاک کنید در جیب شما ممکن است اشغالهی ریزی بوده باسد خوب وقتی همه این مراحل رو چک کردید اما بازهم شارز نشد چی پریز برق هم ممکنه حالا این راه را هم امتحان کنید میبینیو راحت شارز میشه کدام راه این راه سیم کابل رو وقتی وارد گوشی کردید کافیه برعکسش کنید به همین ذاختی شارز میشه.....
هر ۲ با هم در کنار هم عالیترین اما عشق بالاتره میشه پول رو با هر زحمتی به دست آورد اما عشق رو نمیشه با پول هم خرید اگر چه پول میتونه آدم رو به عشق نزدیک کنه اما به هیچ عنوان تضمینی تثنیست عشق ناگهان میاد بعدش گم کم آدم میبینه همه جا قشنگه با عشق زستیها از بیت میره اما وای به روزی که عشق بره همه اون زشتیها آروم آروم میاد و آدم رو به طرف نابودی میبره ولی امید بع رسیدن تن دوباره به عشق نمیزاره که کاملا از بیت بره سلامذبرعشق
سال ۲۱۸۷
انسانها دیگر فقط به ماه و مریخ سفر نمیکردند. هزاران ایستگاه فضایی در اطراف سیارات ساخته شده بود و نخستین موتورهای «خمکنندهٔ فضا» امکان سفرهایی را فراهم کرده بود که زمانی غیرممکن به نظر میرسید.
اما یک مشکل وجود داشت.
هرچه انسان بیشتر به اعماق فضا میرفت، چیزهای عجیبتری میدید.
دکتر آرن تر ۲۲ ساله بود؛ جوانترین فیزیکدانی که تا آن زمان اجازه پیدا کرده بود وارد پروژهٔ «افق» شود.
پروژه قرار بود یک سؤال ساده را پاسخ دهد:
آیا میتوان خودِ فضا را برنامهریزی کرد؟
آرن سه سال روی معادلاتی کار کرده بود که نشان میدادند فضا فقط یک بستر خالی نیست. فضا میتوانست مانند یک شبکهٔ عظیم، اطلاعات را منتقل و حتی مسیر حرکت ماده و انرژی را تغییر دهد.
یک شب، وقتی همه اعضای آزمایشگاه خواب بودند، آرمان آخرین شبیهسازی را اجرا کرد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
ACCESS GRANTED
آرن خشک شد.
او هیچ رمز عبوری وارد نکرده بود.
ناگهان تمام ستارههای روی نمایشگر خاموش شدند.
بعد، یک نقطهٔ سفید ظاهر شد.
نقطه بزرگتر شد.
و بزرگتر.
تا اینکه تمام صفحه را گرفت.
سیستم شروع کرد به نمایش مختصات.
نه مختصات زمین.
نه مریخ.
نه هیچ سیارهای که انسان میشناخت.
مختصات، مربوط به خودِ فضای اطراف زمین بود.
آرن زمزمه کرد:
«یعنی فضا... خودش داره جواب میده؟»
در همان لحظه، تمام ساعتهای آزمایشگاه متوقف شدند.
نه برای یک ثانیه.
برای ۱۷ دقیقه.
وقتی ساعتها دوباره شروع به حرکت کردند، زمین تغییر کرده بود.
نه در ظاهر.
بلکه در قوانین فیزیکی آن.
گرانش در چند نقطهٔ جهان به اندازهٔ کسری بسیار کوچک تغییر کرده بود. نور ستارهها کمی خم میشد. امواج رادیویی بدون هیچ فرستندهای از اعماق فضا بازمیگشتند.
آرن فهمید چه اتفاقی افتاده است.
آزمایش آنها یک «دروازه» باز نکرده بود.
چیزی بسیار عجیبتر رخ داده بود.
آنها مختصات فضا را تغییر داده بودند.
انسانها دیگر در فضای خودشان حرکت نمیکردند.
فضا داشت خودش را با انسانها تطبیق میداد.
آرن به پنجره نگاه کرد.
ستارهها یکییکی شروع به جابهجا شدن کردند.
نه اینکه واقعاً حرکت کنند.
بلکه فاصلهٔ میان آنها و زمین تغییر میکرد.
بعد پیام دوم ظاهر شد:
THE UNIVERSE IS NOT A PLACE.
آرن نفسش را حبس کرد.
خط بعدی آمد:
IT IS A SYSTEM.
و خط آخر:
AND SYSTEMS CAN BE CONTROLLED.
در همان لحظه، ماه ناپدید شد.
نه منفجر شد.
نه نابود شد.
فقط از مختصات قبلی خودش حذف شد.
چند ثانیه بعد دوباره ظاهر شد؛ اما این بار در فاصلهای که آرمان انتخاب کرده بود.
او فهمید.
اگر میتوانستند مختصات فضا را تغییر دهند، دیگر نیازی نبود به ستارهها سفر کنند.
میتوانستند ستارهها را به خودشان نزدیک کنند.
سیارات را جابهجا کنند.
مسیر سیاهچالهها را تغییر دهند.
و در نهایت...
خودِ جهان را مانند یک نقشه ویرایش کنند.
آرن به صفحه نگاه کرد.
پنجرهای باز شد و فقط یک سؤال پرسید:
«اولین قلمرو را انتخاب کن.»
آرن چند لحظه سکوت کرد.
سپس دستش را روی صفحه گذاشت.
و نوشت:
«همهجا.»
در همان لحظه، میلیونها ستاره در سراسر آسمان روشن شدند.
و برای نخستین بار در تاریخ، انسانها دیگر در فضا زندگی نمیکردند.
انسانها شروع کرده بودند به فرمان دادن به خودِ فضا.
پایان.
اگر چشمها خیلی قویتر بودند مثلا روی مریخ رو میشد دید یا فوتبالی که در برزیل در جریان بود میشد از تایلند هم دید یا اگر ادم میتونست بخوابه 300 سال بعد بیدار بشه یا اگر ادم بخوابه و یه خواب ترسناک داره میبینه اما هرگز نتونه بیدار بشه زنده هست نمرده فقط نمیتونه بیدار بشه یعنی هر چی صداش میکنن انگار نه انگار ای دل انگار نه انگار اگر دماغ میتونست بوی هزاران کیلومتر رو بو کنه میفهمید کی چی داره کباب میکنه میخواد بخوره اگر ادم میتونست با پا 100 متر پرش کنه و اگر در نهایت عمه من هم یه بول داشت الان عمو ی من میشد ..