سال ۲۱۸۷
انسانها دیگر فقط به ماه و مریخ سفر نمیکردند. هزاران ایستگاه فضایی در اطراف سیارات ساخته شده بود و نخستین موتورهای «خمکنندهٔ فضا» امکان سفرهایی را فراهم کرده بود که زمانی غیرممکن به نظر میرسید.
اما یک مشکل وجود داشت.
هرچه انسان بیشتر به اعماق فضا میرفت، چیزهای عجیبتری میدید.
دکتر آرن تر ۲۲ ساله بود؛ جوانترین فیزیکدانی که تا آن زمان اجازه پیدا کرده بود وارد پروژهٔ «افق» شود.
پروژه قرار بود یک سؤال ساده را پاسخ دهد:
آیا میتوان خودِ فضا را برنامهریزی کرد؟
آرن سه سال روی معادلاتی کار کرده بود که نشان میدادند فضا فقط یک بستر خالی نیست. فضا میتوانست مانند یک شبکهٔ عظیم، اطلاعات را منتقل و حتی مسیر حرکت ماده و انرژی را تغییر دهد.
یک شب، وقتی همه اعضای آزمایشگاه خواب بودند، آرمان آخرین شبیهسازی را اجرا کرد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
ACCESS GRANTED
آرن خشک شد.
او هیچ رمز عبوری وارد نکرده بود.
ناگهان تمام ستارههای روی نمایشگر خاموش شدند.
بعد، یک نقطهٔ سفید ظاهر شد.
نقطه بزرگتر شد.
و بزرگتر.
تا اینکه تمام صفحه را گرفت.
سیستم شروع کرد به نمایش مختصات.
نه مختصات زمین.
نه مریخ.
نه هیچ سیارهای که انسان میشناخت.
مختصات، مربوط به خودِ فضای اطراف زمین بود.
آرن زمزمه کرد:
«یعنی فضا... خودش داره جواب میده؟»
در همان لحظه، تمام ساعتهای آزمایشگاه متوقف شدند.
نه برای یک ثانیه.
برای ۱۷ دقیقه.
وقتی ساعتها دوباره شروع به حرکت کردند، زمین تغییر کرده بود.
نه در ظاهر.
بلکه در قوانین فیزیکی آن.
گرانش در چند نقطهٔ جهان به اندازهٔ کسری بسیار کوچک تغییر کرده بود. نور ستارهها کمی خم میشد. امواج رادیویی بدون هیچ فرستندهای از اعماق فضا بازمیگشتند.
آرن فهمید چه اتفاقی افتاده است.
آزمایش آنها یک «دروازه» باز نکرده بود.
چیزی بسیار عجیبتر رخ داده بود.
آنها مختصات فضا را تغییر داده بودند.
انسانها دیگر در فضای خودشان حرکت نمیکردند.
فضا داشت خودش را با انسانها تطبیق میداد.
آرن به پنجره نگاه کرد.
ستارهها یکییکی شروع به جابهجا شدن کردند.
نه اینکه واقعاً حرکت کنند.
بلکه فاصلهٔ میان آنها و زمین تغییر میکرد.
بعد پیام دوم ظاهر شد:
THE UNIVERSE IS NOT A PLACE.
آرن نفسش را حبس کرد.
خط بعدی آمد:
IT IS A SYSTEM.
و خط آخر:
AND SYSTEMS CAN BE CONTROLLED.
در همان لحظه، ماه ناپدید شد.
نه منفجر شد.
نه نابود شد.
فقط از مختصات قبلی خودش حذف شد.
چند ثانیه بعد دوباره ظاهر شد؛ اما این بار در فاصلهای که آرمان انتخاب کرده بود.
او فهمید.
اگر میتوانستند مختصات فضا را تغییر دهند، دیگر نیازی نبود به ستارهها سفر کنند.
میتوانستند ستارهها را به خودشان نزدیک کنند.
سیارات را جابهجا کنند.
مسیر سیاهچالهها را تغییر دهند.
و در نهایت...
خودِ جهان را مانند یک نقشه ویرایش کنند.
آرن به صفحه نگاه کرد.
پنجرهای باز شد و فقط یک سؤال پرسید:
«اولین قلمرو را انتخاب کن.»
آرن چند لحظه سکوت کرد.
سپس دستش را روی صفحه گذاشت.
و نوشت:
«همهجا.»
در همان لحظه، میلیونها ستاره در سراسر آسمان روشن شدند.
و برای نخستین بار در تاریخ، انسانها دیگر در فضا زندگی نمیکردند.
انسانها شروع کرده بودند به فرمان دادن به خودِ فضا.
پایان.
اگر چشمها خیلی قویتر بودند مثلا روی مریخ رو میشد دید یا فوتبالی که در برزیل در جریان بود میشد از تایلند هم دید یا اگر ادم میتونست بخوابه 300 سال بعد بیدار بشه یا اگر ادم بخوابه و یه خواب ترسناک داره میبینه اما هرگز نتونه بیدار بشه زنده هست نمرده فقط نمیتونه بیدار بشه یعنی هر چی صداش میکنن انگار نه انگار ای دل انگار نه انگار اگر دماغ میتونست بوی هزاران کیلومتر رو بو کنه میفهمید کی چی داره کباب میکنه میخواد بخوره اگر ادم میتونست با پا 100 متر پرش کنه و اگر در نهایت عمه من هم یه بول داشت الان عمو ی من میشد ..
انگشتان دست برای چی بوجود امدند نصف بدن ما و همه جانداران و حتی گیاهان و سیارات و سیاره ها و هر چیزی که وجود داره کپی نصف دیگه هست فقط ی قلب طرف راست بدن هست که انطرف بدن قلب نیست چشمها پاها و دستها و گوشها کپی شده هستند و برای صرفه جویی و راحتی و سریعتر شدن کارها بوجود امدند اما .اقعا انگشت دست برای چی بوجود امدند مثلا چرا 10 تا انگشت یا 10 تا الت تناسلی نیست و یا چشمها 50 تا نشدند اگر انگشت دست نبود کیبورد هم نبود فرمان ماشین هم نبود و گرفتن دستگیره در و وسایل هم نبود بشر چیزای دیگری اختراع می کرد فرض کنیم موجودات فضایی بیان اما چشم و انگشت و پا نداشته باشند به هر حال انها با حسهای دیگه میبینند میشونند و مینوشند اکر زنها از مردان بلند قدتر و هیکلی تر بودند یعنی برعکس الان چی میشد طبیعیه که همیشه زور می گفتند و بچه رو مردها باید بزرگ میکردند ...
اولین بار که فالوده شیرازی خوردم کجا بود..با مینی بوس با فامیلها رفتیم به سمت شیراز در راه در کنار خیابان دشتی صخرایی جایی که درعتی هم بود سایه داشت ناهار می خوردیم و بچه ها هم فوتبال بازی می کردند شب که میشد شه دان میزدیم می خوابیدم ماشینعا هم از کنار ما رد میشدند اما ما چند متر عقبتر بودیم صبحانه میخوردیم دوباره شهر به شهر می رفتیم شهر سراب یادم هست فسا هم همینطور شهر اباده هم یتدمه یه بار همه با هم رفتیم خمام عمومی در روستایی که خیلی به خیبابان نزدیک بود بنظر میومد صاحبی هم نداشت متروکه هم نبود و خالت سنتی داشت انگاری ۱۰۰ سال \یش ساخته بودند هر لحظه فکر میکردم در خمام زنها همه جن شوند یه جوری بودشیراز که رسیدیم دیدیم یکی ارابه داره و ۴ تا چرخ داره انجا فالوده شیرازی سفید رنگ رشته ای خوردیم هر روز میخوردیم \اسارگار هم رفتیم اصلا هر سال می رفتیم شیراز تخت جمشید هم می رفتیم فوتبال گل کوچک بزی کردیم یکی صدا کرد اکرم تو\ رو بده بمن دیدیم دختر در میان ما نیسا بعدها فهمیدیم انها اکرم رو \سر می دونند خنده داره دنیا این چه رسم روزگاره.. ..
این آخ ین باری هست که کله پاچه خریدم آوردم خونه بپزم مگه میپزه نمیپ زه دق آورد منو از دیروز ۸ ساعت در قابلمه جوشیدم پیاز فلقلفل هم ریختم صبح با هزار شوق و ذوق بیدار شدم بخورمش دیدم نیم پز شده دیگ زودپز ندارم نمیدونم اگر در دیگ زودپز این کله پاچه رو از قصابی محل ۲ تا کوچه اونورتر خریدم یک کله با ۴ دست و پا شد ۹۰۰ تومان البته ۱۰۰ هزار تومان هم تخفیف داد ۲ تا بوسش هم کردم ۳ تیغه کرده بود صاف صاف گفت ببر خونه باید ۷ ساعت بپزه اولین بارم بود حاج آقا آدم مهربونیه اون هم تا بوسم کرد اومدم خونه تمیز کردم شستم موهاشو کندم الان دوباره گذاشتم بپزه میخوام اونقدر بپزه که گوشاش خودش کنده بشه اما مغز رو نمیدونم چه جوری بیرون بیارم از صغرا پرسیدم صغرا خانوم گفت شوهرم یه ابزاری داره میخوای به شوهرم بگم بیلد گفتم آره صغراجون صغرا گفت شیطونی نکنی ها گفتم چشم آلات داره میپزه ۲ ساعت دیگه هم پخته اینبار هوش کله پاچه کردم آماده میگیرم میارم خونه