6 برادر 6 ارزو یکی به آسمان، یکی به دنیای سلامتی، یکی به فضا، یکی به آینده، یکی به چراغ جادویی و شش برادر آرزومند
روزی روزگاری، شش برادر در بیابانی دورافتاده مشغول سفر بودند که ناگهان چیزی عجیب میان شنهای بیابان توجهشان را جلب کرد. وقتی جلوتر رفتند، دیدند یک چراغ قدیمی و پرزرقوبرق زیر خاک افتاده است.
یکی از برادرها چراغ را برداشت و گفت:
— این همان چراغ جادویی داستانها نیست؟
همه با هیجان به چراغ نگاه کردند. برادر بزرگتر چراغ را برداشت و کمی آن را مالش داد.
ناگهان دود غلیظی از چراغ بیرون آمد و در یک چشم برهمزدن، غولی بزرگ و شگفتانگیز در برابرشان ظاهر شد. غول با لبخند گفت:
— سلام، دوستان من! من غول چراغ جادو هستم. شما شش نفر، سروران من هستید و هر آرزویی که داشته باشید، تا جایی که بتوانم برایتان برآورده میکنم!
برادرها از خوشحالی نمیدانستند چه کنند.
اولین برادر گفت:
— من آرزو دارم بالای ابرها زندگی کنم!
غول دستش را تکان داد و ناگهان دو بال بزرگ روی شانههای برادر ظاهر شد. او پرواز کرد و به بالای ابرها رفت؛ جایی که خانهای زیبا در میان آسمان برایش آماده شده بود.
برادر دوم گفت:
— من میخواهم سالمترین آدم دنیا باشم.
غول گفت:
— آرزویت برآورده شد!
از آن روز به بعد، آن برادر هرگز بیمار نشد و همیشه سالم و نیرومند ماند.
برادر سوم گفت:
— من میخواهم فضانورد شوم و به فضا بروم!
غول کمی فکر کرد و گفت:
— این یکی را نمیتوانم دقیقاً همانطور که گفتی انجام دهم، چون برای سفر به فضا به سفینه نیاز داری. آرزوی دیگری بکن.
برادر سوم لبخندی زد و گفت:
— پس من میخواهم کاپیتان یک سفینه فضایی شوم!
غول انگشتهایش را تکان داد و در یک لحظه سفینهای باشکوه در مقابل او ظاهر شد. برادر سوم لباس فضانوردی پوشید و راهی آسمان شد.
حالا نوبت برادر چهارم بود. او گفت:
— من میخواهم به چهار میلیون سال آینده بروم!
غول گفت:
— چه آرزوی عجیبی!
اما همان لحظه دستش را تکان داد و برادر چهارم ناپدید شد و مستقیماً به چهار میلیون سال آینده رفت؛ آیندهای که هیچکدام از برادرها حتی تصورش را هم نمیتوانستند بکنند.
برادر پنجم جلو آمد و گفت:
— من میخواهم پولدارترین آدم دنیا شوم!
غول خندید و گفت:
— انجام شد!
در یک لحظه، ثروتی عظیم نصیب او شد و او به یکی از ثروتمندترین انسانهای دنیا تبدیل شد.
حالا فقط برادر ششم مانده بود. همه منتظر بودند ببینند او چه آرزویی دارد.
برادر ششم کمی فکر کرد و گفت:
— من میخواهم با زیباترین دختر دنیا ازدواج کنم.
غول لبخندی زد، دستش را بالا برد و گفت:
— آرزویت برآورده شد!
در همان لحظه، دختر زیبایی ظاهر شد و خیلی زود جشن عروسی باشکوهی برای آنها برگزار شد.
اما عجیبترین آرزو هنوز باقی مانده بود!
یکی از برادرها که ناگهان به یاد یک رؤیای قدیمی افتاده بود، به غول گفت:
— و من یک آرزوی دیگر هم دارم؛ میخواهم به دوران دایناسورها بروم و آنها را از نزدیک ببینم!
غول لحظهای سکوت کرد، سپس خندید و گفت:
— بسیار خوب، خودت خواستی!
در یک چشم برهمزدن، برادر به میلیونها سال پیش منتقل شد؛ جایی که دایناسورها در جنگلهای عظیم قدم میزدند و صدای غرش آنها همهجا را پر کرده بود.
اما آنجا فهمید که بعضی آرزوها، وقتی واقعاً برآورده میشوند، ممکن است خیلی هیجانانگیزتر و خطرناکتر از چیزی باشند که تصور میکردی!
و اینگونه بود که شش برادر، هرکدام به دنبال آرزوی خود رفتند؛ یکی به آسمان، یکی به دنیای سلامتی، یکی به فضا، یکی به آینده، یکی به ثروت، و دیگری به عشق و زندگی در کنار زیباترین دختر دنیا رفت.
اما هیچکس نمیدانست آرزوی بعدی آنها چه خواهد بود...