بعضی وقتها آدم میخواد سیگار نکشه اما میبینه نمیتونه هر چه بیشتر میگه دیگه نمی کشم بیشتر میکشه و به خودش میگه از فردا دیگه نمی کشم این فردا گفتن خوبه اما میبینه فردا هم می کشه پس فردا هم می کشه حتی روز بعد هم می کشه به خودش میگه اصلا فکرشو هم نمس کردم در روز یک پاکت سیگار بشم دهانش بو می گیره میگه اوه قبلا این بوها نبودند خلاصه هی میگه فردا ترک میکنم اما همین فرد فرداها گفتن ناگهان میبینه 5 سال شد و هنوز داره به خودش میسگه فردا حالا یه چیزی خیلی جالبه بعضی وقتها بعضی ها میگن دیگه نمی کشم و واقعا هم ممکنه نکشند و برای همیشه ترک می کنند ولی واقع آدمهایی هم هستند یکی 2 نخ در طول روز و یا هفته میکشند اما تا آخر عمر هم بیشتر از این عدد نمی کشند اما تعداشان کم هست برای ترک سیگار یکی از بهترین روشها این است جایی برن که اونجا رو دوست دارند یعنی بیرون از خونه که سرشان خیلی گرم باشه و حتما حتما حتما حداقل یک روز نکشند خوب سخته اما یک روز واقعا نباید سیگار راکشید تا ترکش کرد روز اول خیلی مهمه به خودش میگه اگر یک روز نکشیدم پس میتونم 2 روز بعدش 3 روز نکشم...همین پایان.
واقعیت با تخیل خیلی فرق داره هرگز یک رویا واقعی نمیشه همه میدونن که رویا فقط فکر و خیال هست قرار نیست من اینجا بشینم فکر کنم که انیشتین زمان میشم و همش رویا پردازی کنم پس واقعیت با رویا زمین تا آسمان فرق داره در یک روز خوب پاییز که همه جا آرام بود لیلی بر روی صندلی خودش تلو تلو می خورد و داشت کتاب قصه مینزورا رو میخوند غافل از اینکه این مینزورا واقعی بود هوا هم خیلی خوب و آفتابی بود یک کرغ ماهیخوار هم در روبروی لیلی در حال شکار یک ماهی بود که ناگهان مونودایکس فوس آز آسمان می افته پایین و به لیلی میگه فرار کن دارند میان تو رو با خودشون میبرن اون کتاب رو فوری بینداز دور یک میندوزا در حال رسیدن به سیاره زمین بود ناگهان همه جا آرام آرام تاریکتر میشد مینزورا 100 برابر سیاره زمین بود و با چنگالش زمین را می گیرد و با خودش به کهکشانهای ناشناخته میبره این یک داستان بود و واغیت پیدا نمیکنه لطفا ساوال نکنید در چه زمانی این اتفاق می افته همین پایان.
این تنهایی با آدمهای دور بر پر نمیشه فقط با یه آدم خاصی که مخصوص خودمه و مثل آدمهای سیاره منه میتونه منو از تنهایی بیرو ن بیاره نکنه اون تویی تویی که نمیشناسمت یه جوریه یه حالت عجیب این احساس که آدم فکر کنه از سیاره ای به یک سیاره ناشناخته پا گذاشته که همه غریبه هستند و حتی اگر هم همه آشنا باشند باز هم یه چیزی سر جاش نیست اونی که میخوام هست میبینمش میتونه تنهایی منو پر کنه همه جا هست اما دسترسی به او عیر ممکنه نمیشه گفت نمیشه در باره اش حرف زد فقط باید تحمل کن آخه آدمهای سیاره من مثل خودم هستند اما دستم به اونا نمیرسه چون در جایی فرود اومدم که نباید می اومدم بهتره مثل بچه ها باشم بچه ها شادند این همه روز گذشت باز هم میگذرند این نامه رو همین الان پاره میکنم پا روی دلم میزارم کسی چی میدونه شاید در همین سیاره یه قلبی یه چشمی منتظرمه همین پایان.
همیشه صبح که از خواب بیدار میشم میگم یعنی ممکنه امروز اونی که میخوام پیداش کنم واسه همین وقتی میرم بیرون به هر نفر یکبار نگاه میکنم اگر از قیافه صورت لباسش خوشم بیاد 2 بار و بارها نگاه می کنم اگر اون به من نگاه کرد و دیگه نگاه نکرد نگاهش نمی کنم چون من فقط یکی رو میخوام مثل رستم باشه سوسول دوست ندارم رو میخوام منو نمیخواد میشه خوب باید اون هم بخواد اونی که مثل من تنهایی خودش رو دوست داره با یکی مثل من کمر باریک قسمت کنه و در دل خودش بگه کمر باریک من شب تاریک من بیا به بالین من غوغا بپا کن کمر باریک شاید در طول زمانی که بیرون هستم همه رو نگاه میکنم از هر 100 نفر فقط از یکی خوشم میاد اما اون منو نمیخواد شاید هم فکرمو نمیتونه بخونه به خودم میگم اون در اینجا پیدا نمیشه حداقل الان اینورا نیست میرم یه خیابان دیگه میرو رستوران میرم چند خیابون اونطرفتر ولی در بین همین رفتنها میبینم خیلی ها هم دوست دارند با من باشند از نگاهها و حالتهاشون میشه فهمید اما حیف که من اونا رو نمیخوام من فقط رستم یا یکی شبیه اونو میخوام خوب امروز هم نشد دست خالی بر می گردم خونه شب که میشه به ماه نگاه میکنم میبینم ماه هم تنهاست از بس ماه رو نگاه کردم شدم ماه پیشونی دوباره انتظار تا فردا و روزهایی دیگر خدا نگهدار تان همین پایان.