اسکندر مقدونی چگونه در چنگها پیروز می شد اون جوان بود و بی باک مانند شیر می جنگید و مانند عقاب غرش می کرد در بیشتر جنگها پیروز می شد تا زمانی که زنده بود در هیچ جنگی شکست نمی خورد اون زمانی حکله می کرد که می دانست در جنگ پیروز می شود همیشه قبل از حمله و شروع جنگ به ساعتش نگاه می کرد تا در یکساعت جنگیدن کار را تمام کند اما پیش هم امده که جنگهایش ماهها و هفته ها طول کشید در زمان اسکندر مقدونی قلمرو روم باستان را خیلی گسترش داد اما از ایرانی ها وحشت داشت چون ایران هم در آن زمان خیلی قدرتمند بود وقتی به تخت جمشید رسید دستور داد آنجا را به آتش بکشند البته خودش هم قبل از اینکه به کشورش برگردد در سن جونی نزدیک 36 سالگی مرد...
باغچه ها فکر بهارند من تو قصه ها دنبال خونه ام هستم من چه کردم جز نشستن گریه کردن کار من تقدیس آهه ناله از دست سرابه کار تو اما قشنگه ساختن یه کلبه با چوبه همخونه عشق تو همه دارو ندارمه ما راندگان باغ خداییم ما هر 2 از یک خاک و هواییم وقتی که ما رو از گل سرشستند با جوهر عشق ما رو نوشتند تو سیب سرخ رو از شاخه چیدی تو رو ح امید رو در من دمیدی همخونه ای که زندگیش فقط 2 روزه نزار در حسرت عشق بمیرم همراه ما بود از زمان آفرینش عشق و محبت با ما اجین شو از اولین روز قسمت همین شد تو نمی تونی بد باشی حتی اگه شکستن دل من رو بلد باشی خوشبختی پس از تو رفت به قصه ها پیوست ای عزیز از دست رفته .....
مشکل تو چیه که نمیتونی مثل بقیه باشی چرا در سر بالایی دنده عقب میزنی و در سر پایینی دنده به جلو یا همیشه جلوتری یا عقب تر جایی که نباید وایسی وامیسی در حالی که همه در حال حرکتند دنیا رو وارونه عمل می کنی یه جای کار می لنگه با این کاری که می کنی منو هم حسابی گیج کردی اگر ادامه بدی دیگه نمیتونم با تو باشم هر آدمی یه ظرفیتی داره ظرفیت که تمو م بشه جون آدم به لب میاد و میگه من از خیرش گذستم و نمیخوام مرگ یکبار شیون هم یکبار بعدش بارها از تو جدا شدم اما انگار نه انگار پوست کلفت هم هستی اگر عشق همینه اگر زندگی اینه نمیخوام میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم آخر باید من به این بیگانگی عادن کنم عادت کنم شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب همین پایان.
دل بتنگ اومد تو ثقط یک قدم بردار من 100 قدم بر می دارم اما گویی اصلا تو احساس نداری نه موسیقی گوش میدی نه به چیزی علاقه نشون میدی حداقل یک کار مثبت به درد بخور انجام بده آخه تو که حتی یک کار رو رو هم انجام نمیدی که در خاطرم بمونه و اگر یاد تو افتادم به خودم بگم اوه این یک کار مثبت انجام داد اگر هم حالا بگی انجام دادی به چشم نیمود دل راضی نشد حداقل الکی هم که شده خوشحالم کن اگر هم یک کار قفط یک کار خوب هم انجام میخواستی بدی یا یادت رفته و قفط در حد حرف مونده یا یادت رفته و یا نصفه و نیمه انجام دادی از کی میترسی کسی مگه جلوی خودت داریشاید معتاد شدی آخه رفتار معتادها رو انجام میدی یه روز اهل نوازش یه روز دشمن سازش مگه خودت نمیگی که تو ملکه زیباترین منی خوب اگر ملکه تو رو دوست داری پدر صاحب بچه رو در آوردی اگر عشق همینه اگر زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیارو ببینه همین پایان تو بخیرو ما بسلامت نخواستیم اون عشق
این ماجرا فقط یک داستان هست من کبک میخوام این داستان در هیچ کجا و هیچوقت وجود خارجی نداشت و مثل همه داستانهای دیگر است که فقط در داستانها میمونه و هرگز انجام نشده و نخواهد شد شاید هم واقعی باشه کسی چی میدونه پادشاه دستور داد تا برای شام برای او کبک کباب کنند اما یک مشکل وجود داشت کبک هر روز کمتر از قبل میشد و در آسمان شهر سیتان 3 کمتر کبکی پرواز می کرد شکارچیان بدستور پادشاه رفتند تا کبکی شکار کنند آنها دست خالی برگشتند ولی برای پادشاه همه جور پرنده شکار کرده بودند به غیر از کبک جارچیان و یا هکان خبر آورندگان به شاه گفتند ای پادشاه گردن کلفت و قوی هیکل برای تو شکارچیان پرنده های رنگارنک جور واجور آوردند به غیر از کبک پادشاه که اسمش مول 5 بود دستور داد همه 100 شکارچی را گردن بزنند اما یک فرصت به آنها دادند که تا فردا فرصت دارند حداقل یک کبک شکار کنند شکارچیان رفتند تا اینکه کبکی را دیدند 10 کبک در حال پرواز بودند آنها را تعقیب کردند ولی کبکها وارد جزیره کوسکاکوسک 4 شدند در آن چزیره کسی جرات نمی کرد بره هر کی می رفت زنده زنده توسط سوزش 5 خورده میشدند اون علاقه زیادی به خوردن آدم داشت 2 تا شاخ داشت با یک دم و ناخنهای دراز با 2 دندان دراز اگر بدون کبک بر میگشتند پادشاه مول آنها را میکشت اگر وارد جزیره میشدند توسط آن غول خورده میشدند یکی از شکارچیان گفت بریم با غول بجنگیم از بروس لی که دیگه قویتر نیست شکارچیان گفتند چه می گویی اون همین پارسال 1000 نفر را که از ما هم قویتر بودند خورد ادامه داستان فردا تا فردا همه شما را به خدای مهربان میسپارم همین پایان.