واقعا احساس کردم 2 تا بال در آوردم آنقدر سبک شده بودم آنقدر هیجان زده شده بودم گویی هزار تن بار تریلی از روی دوشم کنده شده و من خودم شدم احساس کردم در یک لحظه 30 سال جوانتر شدم خیلی سعی کردم تا اون برگرده اصلا فکرشو هم نمی کردم منم عاشق شدم و قراره پس از جدایی چه بلاهایی سرم بیاد هر لحظه احساس می کردم دارم در آتش می شوزم حوصله هیچکسی رو نداشتم دلم میخواست فقط آه بکشم و فریاد کنم وبگم آخه چرا برای چی منو تنها گذاشتی رفتی تو که میدونستی تو همه دنیای منی تا اصلا جزیی از بدنم بودی تو پاهام و دستهابودی شب که میشد در خواب نیمه های شب بلند میشدم عرق کرده و خیس اولین چیزی که در تاریکی می دیدم تو بودی همش همیشه دوست داشتم از تو یکی برام حرف بزنه تا ذره ای آروم بگیرم تا3 روز اول زیاد سخت نبود اما وقتی از هفته گذشت کم کم مثل دیوونه ها اینور و اونورو نگاه می کردم وای نه من عاشق شده بودم خودم خبر نداشتم حالا فهمیدم که چرا تا اونو می دیدم از لحظه به لحظه زندگیم لذت می بردم توانایی در همه کارام بالا رفته بود میگفت یه ماشین کم داری اما رانندگی بلد نبودم فوری رفتم ماشین خریدم و همان روز اول تا خونه اون گاز دادم شدم راننده مثل همه آدمها این عشق میگن کوه رو از جا میکنه راست میگن اما این یکطرف ماجرا بود چه میدونستم دنیا چه خوابی برام دیده بعدها فهمیدم اون فقط منو دوست داشت اما عاشقم نبود هر چند میگفت عاشقتم دوستت دارم دلم برایت تنگ شده همه داستانهای عشق رو خوندم گفتم هر جور شده فقط البته با محبت کردن خلاصه آخرش اونو دوباره بدست آوردم میدونستم که از محبت خارها هم گل می گردند وقتی اون اومد خودمو آماده کردم تا اگر دوباره ترکم کرد بتونم بدون اون زندگی کنم ا البته اون رفت چون اون قلبا منو نمی خواست الان هم با اون دوستم اون میگه یادته یه زمانی عاشقم بودی راستش دروغ چرا هنوز هم احساس میکنم دوستش دارم اما میتونم بدون اون زندگی کنم چون دیگه نمیخوام اون هزار تن بار تریلی روی دوشم باشه الان فقط عاشق کسی میشم که عاشقم باشه وزنم از 70 کیلو 50 شده بود هر روز سیاهتر میشدم اما با اولین تماس تلفنی که گرفت دوباره شدم خودم سفیدتر و تقریبا همون آدم با هم.ن وزن 70 کیلو اما همه میدونن قلب شکسته دیگه شکسته شده و پیوندش خیلی سخته چون آدم میترسه از روز جدایی همین پایان.
ای دل اکنون که سرمستی از عشق از تو سوالی دارم عاقلانه جواب بده عشقت تمام دنیای توست اما یک لحظه به این فکر کن عشقت تنهایت گذاشت حالا به هر دلیلی یا تو مقصری یا اون ولی رفت و تو ماندی با یک دل شکسته و غمگین می دانم که تصورش هم غیر ممکن است و با خود می گویی امکان ندارد مرا تنها بگذارد ولی حتما شنیده ای دردهای جدایی از عشق را که تا مرز جنون و نیستی پیش رفته اند به من بگو او اگر دیگر نیاید و اگر او را نبینی چه می کنی اکنون که با تو هست چاره ای بیندیش و بگو چه می کنی تنت لرزید از این حرفم ولی این واقعیت عشق است اول هر عشق پایانی هم دارد دیر یا زود تو هم در چنین جدایی خواهی افتاد چه خواهی کرد. می گویم به تو میگویم اگر رفت من هم می روم و دنبال یار جدیدی می گردم چرا باید یک عمر بشینم غصه بخورم یاری جدید با او حرفها خواهم گفت اگر او هم رفت باز هم می روم تا این عمر به پایان برسد فقط یک گل در باغ نمی روید گلهای زیباتری هم می روید شاید آن گلها بهتر هم باشند هر چند گفتن آسان هست عمل کردن هم مهمه و یه مدتی سعی میکنم برگردد اما اگر دیدم بی فایده هست می روم همین پایان.
کار نیکو کردن از پر کردن هست اگر دنبال روز خوبی هستم باید ببینم چه چیزی روزم رو قشنگتر می کنه اولین چیز که به فکرم میرسه پیدا کردن یک یار جدید تازه و نو هر کدوم از این آدمها منحصر بفرد هستند و اونی که از همه شادتر و خوشحالتره در اصل از همه غمگین تره و شاید هم دیوونه باشه که همیشه خندونه خودم که هیچ دلیلی برای شاد بودن نمی بینم خوب شاید این یار تازه که هنوز نه اسمشو میدونم نه قیافه اش رو دیدم جالب باشه اما اگر از گذشته حرف بزنه دل پر دردی داره که به درد من نمیخوره هر چند ممکنه یک استکان کمر باریک با هم لبی تر کنیم و یک چای و یک حبه قند روزمونو با هم شیرینتر کنیم همین پایان.
لبهام برای خنده باز نمیشه اما چشمام دوست دارند گریه کنند شاید به گریه کردن عادت کردند و خندیدن یادم رفته دلم میخواد ساعتها به یکجا خیره بشم چون به خیره شدن هم عادت کرده یعنی در زمان دنبال روزهای قشنگ می گردند روز قشنگی هم آیا هست اگر هست نشانی و آدرسش کجاست میگن دوران بچگی یکی از زیباترین لحظات هست که حتی در سنین بالا هم دنبال همان دوران بچگی هستند کجاست مادر کجاست آن گهواره من اما چقدر زود تموم میشه چون بد یا خوب در دوران بچگی یک شکل هستند اما در سن بالای 30 سال مگه میشه با یک توپ فوتبال یا با یه عروسک شاد بود هر چند عشق میتونه اما عشق هم ابدی نیست و آدم رو در تنهاترین لحظات دقیقا زمانی که آدم به اون بیشتر نیاز داره ترک میکنه چون این دست آدم نیست رسم روزگاره مگه میشه ترک وظن کرد توی غربت عمری رو سر کرد من که میدونم تنها میمونم من که میدونم تنها میمیرم کاش بدونم از کدوم جاده میای تا بسینم لحظه ها به انتظار فانوس راهت بشم همینه میخوام تنهای تنها واسه دلم بخونم یه تنهایی یه خلوت یه سایبون یه نمیکت نفس از تن بریدم به آرامش رسیدم همین پایان.
دیشب خواب نیلوفر رو دیدم خواب دیدم دارم در آسمان شهرهای جهان پرواز میکنم و بیشتر شهرهای جهان رو دارم با نیلوفر میبینم نیلوفر روی دوشم بود و کمی هم می ترسید که نکنه از بلندی بیفته پایین به اون گفتم با 2 تا دستهایت سر گردن هر جا رو که دوست داری بگیر ترسی نداره تو که روی دوشم هستی پاهایت هر 2 تا روی سینه ام هست سرت رو بزار روی سرم راحت همه جا رو تماشا کن نیلوفر کم کم ترسش ریخت و گفت میتونی پرواز کنی تا سیاره مریخ اونجا رو هم ببینم گفتم چرا که نه بگیر که رفتیم گاز دادم رفتیم دیدیم با سرعت تمام برگشتیم زمین در زمین نیلوفر پیاده شد رفت یه خوراکی بخره در همین حال من هم یکمی بالای شهر پرواز کردم از منطقه نیلو دور شدم تا اینکه گفتم برم ببینم نیلوفر کجاست هر چی گشتم پیداش نکردم یه فکری به سرم زد گفتم میرم بالای آسمون اگرمن نیلوفرو ندیدم اون منو میبینه خلاصه منو دید اومدم پایین نیلو رو سوار دوشم کردم اما اینبار زیاد نمیتونستم برم بالا بعضی ها سعی می کردند پای منو بگیرند بیارن پایین اما دستشون نمی رسید و همه میگفتند این چه جوری رفته بالا اما هر لحظه داشتم پایینتر می اومدم تا اینکه بیدار شدم همین پایان.
https://irancn.com/backlink.aspx?rgm=allman