دیشب خواب دیدم زن شدم و زنم سبیل در اورده مرد شد و هر 2 تایمون تعجب کردیم که جای ما با هم عوض شد خانومم چند سال جوانتر شده بود اما من همانی بودم که بودم یک زن 37 ساله زنم که در بیداری 2 سال از من بزرگتر بود 20 سال چوانتر شد و سنش تقریبا 20 شده بود اون جوان من میانسال دیدم بیش از اندازه داره مهربانی می کنه و گفت حالا چای ما 2 نفر با هم عوض شده گفتم بیا بغل مامان چون خیلی سنش کم شده بود گفت اره من هم زن پیرتر از خودم رو دوست دارم گفتم تو الان چه احساسی داری نسبت به من گفت مرد بودن راحتتره چون الان دیگه میتونم همه جا برم و لباسهای مردانه بپوشم با سرعت دوید به سوی من ولی من جا خالی دادم افتاد روی تخت خالی ولی خیلی زرنگ بود فوری منو گرفت تو جوان و تازه ای من پیر کهنه ...در همین لحظه گوشی موبایل زنگ خورد و از خواب بیدار شدم دیدم همان مردی هستم که هستم به خانوم گفتم باورت میشه الان چه خوابی دیدم گفت نه چه خوابی دیدی ماجرا را تعریف کردم گفت اوه پس تا 9 کاه دیگه 2 قلو دنیا میاری ........
چقدر زود دیروز امروز شد چقدر زود پارسال امسال شد میگه برای عمر رفته فکر دقایق باشیم ..فکر می کنم باید 200 سال عمر کنم تا فکرها و اینده های پوچ و بی معنی که در گذشته و حال و اینده به خودم میدم عملی بشه تنها ادمی هستم در روی زمین که باید منتظر بمونم و همه انتظارها به بن بست میخوره حالا از امروز فهمیدم که وقتی میگن فکرتو عوض کن چون با این فکر نمیشه واقعیت داره چندین سال هم صبر کنم نمی تونم با این فکری که دارم در زندگی موفق بشم و عمر نوح رو هم داشته باشم باز هم این انتظار به سر نمیاد از مروز میخوام همه روشها و فکرهامو تغبر بدم و سعی کنم زیاد ساده نباشم میخوام بفکر دقایق باشم لحظات زندگی رفته که میتونست قشنگ باشه باید فکرامو از سینه ام بیارم بیرون چقدر خوش باور بودم مجبورم که دیگه ساده نباشم اما همیشه خوب باشم لبخند یادم نره ...من با حرفها و امیدهای واهی و پوچی که به خودم دادم تا این لحظه در جا زدم ببینم متاسفانه نتونستم پیشرفت کنم بیشتر عقب هم افتادم دوباره باید بلند شم یک مرد نباید به زانو در بیاد ببینم کجای کارم ایراد داره دیگه نباید بگم باز هم شب اومد باز هم تب اومد باید تغیر کنم شبهامو ر.زهای گذشته ام رو که خودم با فکرهام باطل کردم پس بگیرم پس میگیرم هر چند تغیر کردن خیلی سخته اما وقتی فکر قدیمی و قبلب جواب نمیده چاره ای نیست جواد برای خودش ادم شد 10 تا ساختمان درست کرد در همه جای دنیا رستوران داره مگه من از جواد کمترم ..با تغیر فکر ایا این بن بست فکری این انتظار شکسته میشه یا نه فکر می کردم میتونم یک اپارتمان 20 طبقه بشازم بدم اجاره و تا اخر عمرم بشینم بخورم برم مسافرت اروپا و کشورهای دیگه اما هنوز که هنوز هست به یک کشور اروپایی سفر نکردم گذشته ها گذشت با اون فکر قبلب موفق نشدم حتما در فکرهای جدید شاید اگر خدا بخواهد که حتما می خواهد موفق شوم و دیگه چیزی به نام انتظار و بن بست وجود نداشته باشه به جای 20 طبقه 100 طبقه بسازم.......................
چرا مهرداد هر روز مینا را می بوسید مگه مینا کیه به چه دلیلی می بوسید؟ این ماجرا را برای اینکه بتوانید بخوانید و علتش را بدانید بهتره تا عدد 188 هشت بشمارید در ضمن هر 2 نفر مهرداد و مینا سنشان بالای 18 سال هست و تقریبا میان سال هستند اینها این 2 نفر همدیگر رو خیلی دوست دارند و حاضرند برای هم هر کاری بکنند اما مینا فکرش یه جای دیگه هست فکر مینا کجاست؟ خوب برای شمردن بشمار تا ادامه ماجرا را بخوانید یک دو سه چهار پنج شش ........دوازده ........بیستو دو بیستو سه بیستو چهار ..........هفتاد یه چیزی شبیه بچه افتاد ....هفتادویک هفتادوهشت .......نود برنامه 90 نودویک ........نودو نه ...صد صدوبیست.......صدو هفتادو دو صدوهشتادوهشت خوب به ادامه ماجرا رسیدیم مهرداد در یک تصادف چشم راستش رو از دست داد جشم چپش خیلی ضعیفه و یک نفر باید به اون کمک کنه تا بتونه کارهایش رو انجام بده بسختی مینا رو می بینه مینا همسر مهرداد هست مهرداد هر 2 تا پایش رو از دست داده مهرداد هر روز مینا رو می بوسه به خاطر اینکه از مهرداد به خوبی مراقبت می کنه مینا اما فکرش گفتیم کجاست پیش خداست اون میگه ای خدا بینایی شوهرم رو به اون برگردون مینا 10 سال دعا کرد تا اینکه مهرداد گفت می بینم من همه جا رو می بینیم مینا رو با عشق تمام بوسید و گفت تو باعث شدی من ببینم مینا گفت وظیفه ام بود اگر میخوای تشکر کنی از اون تشکر کن گفت کی گفت خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....................................حالا برعکس بشمار تا بررسی به اول فداکاری یک زن نسبت به شوهرش....پایان