یه مرد تنها سن بالا با موهایی که تازه داره سفید میشه بر روی یه نیمکت نشسته نیاز به یکی مثل خودش داره چند لحظه میگذره یک مرد تنهای خوشتیپ سن بالا با چهره ای مهربان روبروی آن مرد در روی نیمکتی میشینه دل هر 2 نفر در این لحظه برای همدیگر میتپه یک نیاز مشترک دارند بدون اینکه با هم آشنا باشند نیازهاشون اینها رو به هم نزدیک میکنه کمی یکدیگر را نگاه می کنند چشمها در این لحظه حرفهایی برای گفتن داره تا این لحظه آنها تنها بودند تنهاترین مرد روی زمین بودند اما نگاهها و چشمهاشون به آنها میگه بیا پیش من بشین کم کم کهربانتر میشن نزدیکتر از زن و شوهر میشن آنها به هم علاقه مند شدند اما کدامیکی حرف رو زودتر شروع کنه اگر انها با هم دوست شوند دیگر نیازی نیست با دل خودشون در تنهایی حرف بزنند یکی میپرسه ببخشید ساعت چنده؟ در حالی که خودش ساعت داره و میدونه چنده اما این سوال برای نزدیک شدن هست اون آقا میگه یه لحظه اجازه بدین گوشی رو نگاه میکنه و با یک نگاه عمیق در چشمان اون نگاه میکنه و میگه ساعت یک و نیم بعدش میگه امروز چه روز قشنگیه اون یکی هم که از خدا خواسته هست سر صحبت رو باز میکنه و این میشه شروع یک دوستی عمیق که در رویاهاشون می دیدند و میپرسند تو اهل اینجایی میگه نه مسافرم برای یه کاری از تبریز اومدم شهر شما و گفتم چند لحظه در این سبزه میدان رشت بشینم کارمند هستم که الان بازنشسته شدم اون یکی هم میگه اوه منم مثل شما بازنشسته هستم بعضی وقتها در ساعتهای اختصاصی خودم میام اینجا کبوتر در انجا جلوی آنها 2 تا 2 تا میان با هم تا دانه ای بخورند کبوتر با کبوتر باز با باز کنند همچنس با همچنس پرواز ...... شماره موبایل میدن و چون سن بالا هستند معمولا میدونند چه زمانی تماس بگیرن بعضی وقتها هم ممکنه به صورت ناشناس از کنار هم رد بشند چون دوستی آنها فوق العاده هست و نمیخوان راحت از دست بدن یه تنهایی یه خلوت یه سایبون یه نیمکت میخوام دور از جماعت واسه دلم بخونم هوا خوشبو و تازه است به آرامش تن من به خوشبختی رسیدم نفس از تن بریدم فقط این چاره سازه حالا منتظر اولین تماس هستند کی زودتر زنگ میزنه انها شیفته هم شدند و این داستان علمی تخیلی و پر ماجرا همچنان در دنیای رنگین کمانی ادامه داره در همه جای جهان چنین هست ....
یادته یادته هر جای دنیا که دلت میخواست مثل پرنده ها پر می زدی می رفتی یادته لبهات همیشه خندون بود یادته قدت مثل فواره ها بلند بود یادته هر روز صبح به یه امید تازه ای از زندگی بیدار می شدی یادته شب روزت همیشه در همه جا آفتابی و مهتابی بود یادته شبها چه در خونه ات جه در خیابونهات همه چراغانی بود یادته بچه بودی مامان و بابات هر شب برات قصه می گفتند یادته از لولو می ترسیدی اما اون لولو رو دوست داشتی چون نمی زاشت کارهای بد بکنی به آتیش دست بزنی یادته تا می گفتی خدایا منو به اون برسون ناگهان در دلت نور امیدی روشن می شد یادته همه رو با هم در یک روز با همه خوشهی هایش سوزوندی منو هم با خودت سوزندی یادته باغ حیاط خونه ما چقدر پر گل بود یادته حوض خونه مون پر آب بود یادته قهرمان زندگیت بابات بود یادته تا می گفتی خاله جون تو رو بغل می کرد غرق بوسه ات می کرد یادته تا مهمانی می رفتی فسنجان قرمه سبزی خورشت قیمه باقلا خوروشت زیتون یادته یه جورایی خیلی خوب بود یادته به امید اول شدن در کنکور چقدر درس میخوندی یادته همیشه با هم آواز میخوندیم حالا باید تنها بخونی یادته تا یه لباس تازه میخریدی چند دور به دوره خودت میچرخیدی یادته همیشه میگفتی فردا که بیاد منم میشم مثل اون یادته چقدر خوب بود مگه نبود مگه نبود یادته یکی بود یکی نیود مگه نبود مگه نبود همه رو سوزندی حالا بسوز بسوز بسوز بسوز من و تو در سیاهچاله ایم بیا دوباره عاشق هم بشیم و با هم بمونیم در کنار هم تا ابد بخوابیم دیگه از هم جدا نسیم این بازی جدایی رو تموم کنیم و به هم برسیم قلبهامونو به هم نزدیک کنیم شاید هنوز قطره ای از اقیانوس عشق در دل من و تو مونده باشه بیا با هم سوار قایق چوبی بشیم بریم تو اگر با من باشی همه چیز دوباره مثل همون روزا میشه الان هر 2 تامون عاشق شکست خورده از عشقیم بیا کوله باری از خستگی را از تن هم بیرون بیاریم این همه عزیزم از این شاخه به اون شاخه نپر تمام آدمها هم اگر به تو بگن دوستت دارم هیچکسی مثل من برای تو نمیشه میدونم یه روز بر می گردی اما می ترسم زمانی بیای که دیگه خیلی دیر شده و دست من در دست یکی دیگه هست آخه دل من نمیتونه تا آخر عمرم تنها بمونه نمیگم بدون تو نمی خندم نمیگم بدون تو نمی تونم ادامه بدم اما میگم کاش تو با من بودی به جای اینی که کنارمه و هیج احساسی به این ندارم من اول روز آشنایی گفتم فقط تو.... .......